حرفهای بارانی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

وقتی که نیستی

شعر نیست

حرفی برای گفتن نیست

و بهانه ای برای نوشتن .

دورم از تو

نمی خوانی ام

احوال مرا می بینی، و حیرانی ام را دوست داری

وجود غبار آلودم تشنه ی باران رحمت توست

خسته و اندوهگین نیستم

حزنی وجودم را فراگرفته

شاید هم شیرین

آنقدر دلچسب که نمی خواهم ترکم کند

دوستش دارم چون از جانب توست

می دانم نوشته هایم را می خوانی

و از پنهانم خبر داری

وهر گاه وقتش برسد می آیی

و من آن روز را چشم به راهم

 

 

[ دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩۳ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آرزو ابراری ]

برگ های سبز درختان تداعی  وجود مقدس تواند

ونشان گامهای تو،

ابر های سفید نشسته در آغوش آبی آسمان.

روز تولد تو ست

به آسمان نگاه می کنم

به شرقی ترین نقطه اش چشم دوخته ام

آسمان در تلاطم عجیبی است

صاف و بی قرار

باد می آید

ذره ها می رقصند

بساط مرد فروشنده پهن است

سبز 

سرخ

سفید....

وزنی که جای نانی خانه اش را امروز تازه می کند

به شرقی ترین نقطه ی زمین چشم می دوزم 

این جا در زمین زندگی به امید آمدنت ادامه دارد 

تولدت مبارک

راستی!بگویم چند ساله شوی آقا؟!

[ جمعه ٢۳ خرداد ،۱۳٩۳ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

توکل ،توکل ،توکل ،

می خواهم واقعا به تو توکل کنم

کمکم میکنی ؟

همراهم باش تا از غیر تو چیزی طلب نکنم

دوستت دارم می دانی ؟

تنهایی ام را ورق بزن

منتظر نسیمی از کوی توام

بارانی ام کن

 

[ یکشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آرزو ابراری ]

نوبهار است درآن کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

 

[ دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

صبح ها وقتی از خانه بیرون می زنی تور سفیدش را می بینی که همه چیز را دربرگرفته چهره ی زیبایش را در پس تور ی سفید پنهان کرده، هرچه جلوتر می روی تا تورش را کناری بزنی نمی شود که نمی شود .همه در تکاپوی آمدنش هستند ،شلوغی گنجشک ها لابه لای شاخه ها ،پنجره هایی که غبار از چهره فرومی گیرند ....

چند روز دیگر تور سفیدش را کنار می زند و چهره ی دلربایش را به همه نشان می دهد دامنی پراز شکوفه ،صورتی به رنگ نسترن می آید و رستاخیز به پا می کند ولی من وقتی هر سال او را می بینم حزنی شیرین وجودم را فرا می گیرد دلتنگ می شوم به خاطر آنهایی که با ما بودند و حالا نیستند .

کدام دانه فرو رفت درزمین که نرست                   چرابه دانه ی انسانیت این گمان باشد

این شعر را امروز که روز درخت کاری بود و با بچه ها در حیاط کانون درخت می کاشتیم زمزمه کردم

آره عزیزان من بهار می آید تا ما یادمان نرود که تازه شویم و همدیگر را دوست بداریم و قدرلحظه های با هم بودن را بدانیم

[ پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

یادمان نرود مرغ باغ ملکوتیم دوسه روزی مهمان  دنیاییم برای آنکه دوست بداریم عشق بورزیم مثل باران با طراوت باشیم شاید لحظه ای دیگر برای دوست داشتن دیر باشد حادثه ها در کمین اند از کجا آمده ام دیگر سوال تازه ای نیست به کجا می روم هم تکراری است به گذشته و آینده دل نبندیم حال را غنیمت بدانیم همدیگر را دریابیم یادمان باشد بهانه ها فرصت ها را از کف می ربایند قدر لحظه هایی  که می توانیم برای همدیگر کاری انجام دهیم  ،بدانیم. خدا به هرکسی فرصت دوست داشتن و مهر ورزیدن نمی دهد .

 

[ سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

قطعه ی گم شده ام را در راه جا خواهم گذاشت

باشد که

نامت برزبانم جاری شود

[ شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩٢ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

دلم برای نوشتن تنگ می شود ،

دلم برای خودم ،

برای تنهایی هایم 

ت ن گ ......

مدتی دور و برم خیلی شلوغ بود بالاخره حصار ها یکی پس از دیگری فرو ریخت دشت پیدا شد و نسیم آرامی وزیدن گرفت باران آمد و غبارهارا شست باران آمد سیل شدو کلوخ های باقی مانده ی حصار ها را برد حالا من بر قله ایستاده ام تا فردا میلاد کسی را به نظاره بنشینم که ماه نشان انگشتش را هنوز بر قلب خود دارد کسی که هستی نام از او یافت کسی که مثل هیچ کس نیست و من او را با لبخندش که در قرآن مادربزرگ بود می شناسم تولد پیامبر مهربانی ها و عشق برهمه ی شما مهربانان مبارک باد 

[ شنبه ٢۸ دی ،۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

كد ماوس