حرفهای بارانی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوای نوشتن ندارم

هوای از تو گفتن چرا

ای همیشه های آبی

من با تو نفس می کشم ،

آفتاب را

عشق را

سادگی را

افتادگی را

با تو که حرف می زنم

دلتنگی هایم آب می شوند

و واژه ها در تبلوری سبز

سرخ ترین شعر ها را به گل می نشینند

در ترنم نگاه آینه فام تو

نشانه ها به سماع در می آیند

هر چیز نشانه ای از وجود  تو را در خود آشکار می کند

تو آهسته و پیوسته تکرار می شوی

 از گذشته تا کنون .

 

[ یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

گاه آنقدر سرت شلوغ می شود که فرصت نوشتن پیدا نمی کنی مدام کاری را که دوست داری انجامش را عقب می اندازی این می شود که همیشه نیمه ای از تو خالی است هرچند کارهایت را درست انجام می دهی اما باز راضی ات نمی کند  این روزها ی من با آنکه شلوغ و پرکار است اما وقتی مرورشان می کنم چیزی جایی خالی دارد برایم دعا کنید که برگردم ....

[ سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٤ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

تو کیستی

تو که صدایت را می شنوم

درونم را پر از غوغا می کنی

این روزها خیلی پر ترافیک صدایت شده ام

چشم ها در چشم خانه سرگردانند

دلم می خواهد بخوابم خوابی عمیق اما

صدای ناله هایت بلندتر در من طنین انداز می شود

لب فرو بسته ام

ومنتظرم

فالی می زنم از حافظ و می خوانم

در اندرون من خسته دل ندانم کیست  که من خموشم و اودر فغان و در غوغاست

راستی حافظ پی به این راز برده بود ؟

چه کسی مرا می خواند؟

[ یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

بهار امسال هم از راه رسید شاخه ی خشک درخت تبریزی از تب تند بهار به جوانه نشست خیلی ها که سال پیش سبزه عید را با ما گره زدند رفته اند بهار روح آنها هم باید دیدنی باشد سارای عزیز ،خاله ی دوست داشتنی ،و...بهار بهانه است تا بیشتر به یاد هم باشیم ما نیز اگر گاهی در خزان عاطفه ها رنگ می بازیم و در زمستان دوست نداشتن ها خشک می شویم و یخ می بندیم می شود در بهار سبز شویم مثل شاخه خشک پشت پنجره ،دلتنگ بهار دید و بازدید ها باشیم من بهار را مهمان دل و دیده ام می کنم تا همواره بهاری باشم پر از گل مهر و لبخند و دوستی .تقدیم به همه ی عزیزان که دوستشان دارم بهارتان پر گل

 

 

[ جمعه ٧ فروردین ،۱۳٩٤ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

قرارنبود خستگی ام را روی شانه های تو بتکانم اما چه کنم از واقعیت گریزی نیست هفته هایی که گذشت تلخ و شیرین پر از حادثه هایی که وقتی به موجودیت هر کدام می اندیشم جز زیبایی نبوده و نیست همه ی حادثه ها جاده هایی رو به کمالند و به من آموختند که عشق مهمترین امانت ایزدی  که در نهاد بشر است و با آن همه ی کارها سامان می پذیرد خستگی ام اندوهی است از نقص  در کشیدن این بار امانت که گه گاه روی حادثه ها می لغزد سر می خورد اما سقوط نه او در کنار ماست همیشه دستمان در دستان اوست دوست مان دارد و من هم دوستش دارم تا ........

[ یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩۳ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

 

سکوت شب بادیه می شکند

با

صدای خشک گهواره ای درباد

بوی خیمه های سوخته

وصدای پای دخترکی آشفته

که تکیه اش تک درختی است دور از هیاهوی روز واقعه

 

آسمان آبستن حادثه های سرخ است

و زمین سراب را در آغوش می فشارد

و آب نوحه خوان دست هایی ا ست که عطش لب هایش را فرو ننشاند

 دستم را روی قلبم می گذارم

به نشانه ارادت

بوی خوش سیب می پیچد

شمعدانی های کنار پله تکان می خورند

 

جشن شغال ها ی آن سوی بیشه ها

مادربزرگ تسبیحش را در مشت می فشارد

و با بغض می گوید

فردا حتما هوا آفتابی ا ست  

[ دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

دلکم  رها شو از پیچک های تعلق که تو را دوره کرده اند به شاخه هایت قدرت روییدن بده بشکاف این کلاف سردر گم هزار تو را ،تو می توانی ،می توانی، اگر بخواهی رود باشی، جاری ،تا آغوش آبی دریا راهی نمانده ،سفر آغاز کن وقت تنگ است پشت خط عابر پیاده ی دنیا  جایی برای ماندن نیست پس تا مهلتی باقیست رود باش و  جاری شو ،باران باش و ببار ،آفتاب باش و بتاب

[ چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]

این روزها باران که می بارد بوته های خیزران خانه ی مادر بزرگ در خاطرم جولان می دهد درست مثل وقت های غروب تابستان که خنکای نسیم لای بوته های انبوه خیزران می پیچید دلم برای مادربزرگ ،چاه گلی خانه اش و برداشتن آب با وسیله ای  که با  چوب خیزران درست شده بود و مادربزرگ به آن "گاچ " می گفت .دلتنگم ،دلتنگ  آن دلهره ی شیرین  رهاشدن تنگ پلاستیکی از قلاب خیزران و دعوا های مادربزرگ بعد از آن .دلم برای بچه هایم می سوزد که بچگی نمی کنند ،دور از مادربزرگ و پدربزرگ بزرگ می شوند هیچ وقت مثل من برای مرغ ها دانه نریختند ،تمشک نچیده اند ،کنار رودخانه با دوستان شان مسابقه ماهی گیری نگذاشته و سد سازی نکرده اند ،گل نکاشته اند و به دنیا آمدن جوجه رااز تخم را ندیده اند و تخم مرغ داغی را از توی لانه برنداشته اند ،هیچ وقت طعم گردوی تازه را حس نکرده و دست و لب شان با پوست گردوی تازه رنگی نشده است و.....

این روزها  باران که می بارد یادهای کودکی ام تازه می شود کاش باران همچنان ببارد

دلتنگ آن روز های خودم و این روزهای بچه هایم هستم.

 

 

[ سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳٩۳ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرزو ابراری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

كد ماوس