یادمان نرود....

صبح ها وقتی از خانه بیرون می زنی تور سفیدش را می بینی که همه چیز را دربرگرفته چهره ی زیبایش را در پس تور ی سفید پنهان کرده، هرچه جلوتر می روی تا تورش را کناری بزنی نمی شود که نمی شود .همه در تکاپوی آمدنش هستند ،شلوغی گنجشک ها لابه لای شاخه ها ،پنجره هایی که غبار از چهره فرومی گیرند ....

چند روز دیگر تور سفیدش را کنار می زند و چهره ی دلربایش را به همه نشان می دهد دامنی پراز شکوفه ،صورتی به رنگ نسترن می آید و رستاخیز به پا می کند ولی من وقتی هر سال او را می بینم حزنی شیرین وجودم را فرا می گیرد دلتنگ می شوم به خاطر آنهایی که با ما بودند و حالا نیستند .

کدام دانه فرو رفت درزمین که نرست                   چرابه دانه ی انسانیت این گمان باشد

این شعر را امروز که روز درخت کاری بود و با بچه ها در حیاط کانون درخت می کاشتیم زمزمه کردم

آره عزیزان من بهار می آید تا ما یادمان نرود که تازه شویم و همدیگر را دوست بداریم و قدرلحظه های با هم بودن را بدانیم

/ 4 نظر / 6 بازدید
طاهره

چفدر زیبا وصف کردید آرزو خانوم :)) [قلب][گل][گل]

دوستت

سلام ممنونم خانوم ممنونم به وبم خوش اومدی عید شما هم مبارک دل من هم تنگ شده برا دیدنتون به امید دیدار

علی

سلام ودرود..زیبا وبااحساس.باارزوی بهترینا [گل] [گل] [گل] اگه با تبادل لینک موافق بودین خبربدین؟

غلامرضا جنگجو

سلام مطالبت خوندم و لینک شدید -دوست داشتی لینکم کن