باران که می بارد

این روزها باران که می بارد بوته های خیزران خانه ی مادر بزرگ در خاطرم جولان می دهد درست مثل وقت های غروب تابستان که خنکای نسیم لای بوته های انبوه خیزران می پیچید دلم برای مادربزرگ ،چاه گلی خانه اش و برداشتن آب با وسیله ای  که با  چوب خیزران درست شده بود و مادربزرگ به آن "گاچ " می گفت .دلتنگم ،دلتنگ  آن دلهره ی شیرین  رهاشدن تنگ پلاستیکی از قلاب خیزران و دعوا های مادربزرگ بعد از آن .دلم برای بچه هایم می سوزد که بچگی نمی کنند ،دور از مادربزرگ و پدربزرگ بزرگ می شوند هیچ وقت مثل من برای مرغ ها دانه نریختند ،تمشک نچیده اند ،کنار رودخانه با دوستان شان مسابقه ماهی گیری نگذاشته و سد سازی نکرده اند ،گل نکاشته اند و به دنیا آمدن جوجه رااز تخم را ندیده اند و تخم مرغ داغی را از توی لانه برنداشته اند ،هیچ وقت طعم گردوی تازه را حس نکرده و دست و لب شان با پوست گردوی تازه رنگی نشده است و.....

این روزها  باران که می بارد یادهای کودکی ام تازه می شود کاش باران همچنان ببارد

دلتنگ آن روز های خودم و این روزهای بچه هایم هستم.

 

 

/ 3 نظر / 21 بازدید
خريد شارژ

پايدار باشيد. کارت شارژ خواستين در خدمتيم www.Mosaken.com [گل]

میلاد جوادی نژاد

سلام خانم ابراری ؟ [گل][لبخند][لبخند]

زهرا علیدوست

تو که دلت برای کودکی هایت تنگ شده ، و برای بچه هایت دل می سوزانی که بچگی نکرده اند پس از ما چه می گویی سالهاست لبخند مهربانت را نبوسیده ایم .و آرزوی دیدار تو را حتی در خواب هم نمی بینیم باید تو را ببینم آرزوی قشنگم