عصرجمعه ی دلگیر

غروب جمعه است بچه ها خوابند ساقی مثل دیروز شاداب نبود فکر کنم  جمعه زده شده بود ، مثل من و باباش، امیر علی تا ثانیه های آخری که بیدار بود شلوغ کرد بعد هم با قصه شنگول و منگول خوابید سری به وبلاگم زدم دلم برای آرام خیلی تنگ شد، یاد کودکی ها ی شادمان به خیر. آه ،مادربزرگ با آن نگاه آبی با گیس های بافته شده اش ،چقدر زود گذشت .دلم میخواهد با  حافظ دلتنگی ام را پاک کنم پس فالی میزنم  تا حالی دست دهد راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد

/ 7 نظر / 6 بازدید
رویا عزیزی

سلام و این جمعه هم زیر بارن نشستم نیامد ... خوبی آرزوی مهربان ؟دلم برات تنگ شده . در کلمه و رنگ منتظرت می مانم .[گل]

رویا عزیزی

سلام و این جمعه هم زیر بارن نشستم نیامد ... خوبی آرزوی مهربان ؟دلم برات تنگ شده . در کلمه و رنگ منتظرت می مانم .[گل]

حمیدرضا کامرانی

سلام بر کسانی که کارشان کار انبیاست شما هم در مقابل لطفتون لینک شدید یاعلی...

فائزه

سلام آرزو جان خوبی عزیزم.یاد شیطنت های امیرعلی افتادم اونروز که مهمون خونه ی گرمتون بودیم.به امید دیدار دوباره.همیشه برای خودت و خانواده ات شادی آرزو می کنم.

آرام

آرزوی عزیزم سلام امیدوارم همیشه سبز باشی.فاصله ها مهربانیت را از دلم پاک نمی کند ، ثانیه ها رامیشمارم تا لحظه دیدار.

شامانی

دختر باران سلام