من و پسرم

مانتوی اداره ام را اتو می کشم  پسرم زل زده به اتو  ،بی حرکت فقط نگاه می کند گویی در سفر است سفر از تصویر به دنیای کلمات . منتظر جمله ی فیلسوفانه اش هستم

دستم را روی دکمه بخار اتو که می برم ،لبخندی می زند و می گوید :مامان شاید مثل نفس من است .بلند می شود ، در تراس را باز می کند و بعد از چند لحظه صدایم می کند و می گوید: بیابیا مثل این نفس من .

پرده را کنار زدم ،دیدم تند تند ها می کند ، سرش را بوسیدم  ،متفکرگفتم دانشمند کوچولوی من آفرین .

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حیدری(دنیای مدرسه)

سلام خانم ابراری عزیز خوبید؟ پسر گل تان خوبه وااااااااااااای چقدر خوشحال شدم دست به قلم زیبایی دارید دانشمندتون رو هم ببوسید موفق وشاد باشید عزیز

طاهره

آخــــــــــــــــــــــی! :) [گل][گل][گل]

سرباز کاتالان(محمدرضا)

سلاااام!!خیلی قشنگ بود خانم ابراری!!راستی خانم ابراری از ایندفعه دیگه با اسم محمدرضا تو وبتون نظر میذارم!!

ن

کلا زندگی یک نفسه..گاهی انچنان سرده که همه میبیننش و گاهی انچنان گرم و دلپذیر که... اما گاهی انچنان درون سوز و وحشتناک که حتی نفس کشیدن هم برای نمایش زنده بودن سخت است سخت

ساقی

[ناراحت]

فائزه

سلام عزیزم خوبین شماها؟آره همون شب تبریك هم به ایشون گفتم.با چندتا دختر بارانی دیگه.ایشالله كه خیره.می بوسمت

Darren.a

زیبا بود،فقط زیبا بود.

زهرا علی دوست

لذت بردم مادران فیلسوف پسران فیلسوف را می زایند بدون آنکه به فلسفه دنیا خدشه ای وارد شود سکوت علامت رضاست دوست من

فاطمه علیخانی

سلام ممنون از وبتون