مادر بزرگ من

مادر بزرگ من

چشمانش آبی بود

و جنس لبخندش

مانند دریا رود

رویش سپید و سرخ

مویش طلایی بود

و قسمتی از آن

گاهی حنایی بود

لبخند بر لب داشت

حالا که این جا نیست

لبخند زیبایش

در قاب زندانی است

سلام دلم واقعا برایش تنگ شده یعنی به خوابم می آید ؟

 

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
محمد

اگر تمام شب برای از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را از دست خواهی داد .$$ ببخشید اگه بی ربط بود $$ آگهی رایگان http://www.9rang.com

رویا عزیزی

یادش بخیر (ایلا )مادربزرگم را می گویم ...هنوز چشمهایش نگاهم می کنند و من ... فقط افسوس می خورم !!

علی سیار

سلام من در حدی نیستم که در مورد شعر شما نظر بدم ولی یه کار جدید گذاشتم خواهش می کنم شما نظرتونو در موردش بگین [نیشخند] ممنونم

طاهره

در خاطر من ، تو همیشه آنجا ،آن گوشه،کنار آن کمد ایستاده ای من مدام به تو می نگرم و تو مدام به من لبخند می رنی...

زهرا علیدوست

آرزو جان رنگ ها در این زمانه زنگ می زنند فاصله ها را باهیچ رنگی نمی توان پوشید با من از جنس باران ، از جنس بلور حرف بزن روزت مبارک

زهرا علیدوست

دلم هوای پریدن دارد اما کو بال وپری که مرا به وسعت آبی چشمانت سوق دهد