باران در راه است

دلم برای نوشتن تنگ می شود ،

دلم برای خودم ،

برای تنهایی هایم 

ت ن گ ......

مدتی دور و برم خیلی شلوغ بود بالاخره حصار ها یکی پس از دیگری فرو ریخت دشت پیدا شد و نسیم آرامی وزیدن گرفت باران آمد و غبارهارا شست باران آمد سیل شدو کلوخ های باقی مانده ی حصار ها را برد حالا من بر قله ایستاده ام تا فردا میلاد کسی را به نظاره بنشینم که ماه نشان انگشتش را هنوز بر قلب خود دارد کسی که هستی نام از او یافت کسی که مثل هیچ کس نیست و من او را با لبخندش که در قرآن مادربزرگ بود می شناسم تولد پیامبر مهربانی ها و عشق برهمه ی شما مهربانان مبارک باد 

/ 5 نظر / 8 بازدید
فتانه

سلام خوشگلکم. مثل همیشه با نثری ساده و روان و دلنشین و دوست داشتنی و چقدر زیباست باران مهربانی که دشت را با رویش گلهای رنگارنگ نوازش می کند .

الهام

من هم دلم برای تو تنگ می شود مربی نازم[گل]

طاهره

ما هم دلمون برای خوندن نوشته های شما تنگ میشه!! [دلشکسته] بعد هی میگیم اینو ! ولی شما هم که اصلا انگار نه انگار!!! [ماچ][چشمک][قلب]

فاطمه علیخانی

سلام وبتون خیلی قشنگه.....منم دلم واسه شغر گفتن خودم تنگ شده[ناراحت] خیلی وقته ک امگار میلی ب نوشتتن و سرودن ندارم.... عضو ادبی کلاس خانم رهنما هستم.... ولی خداییش بگما هروقت میام تو وب شما و خانم رونما گل از گلم میشکفه.....موفق باشید[چشمک][گل][ماچ]