عاقبت گرگ

دوباره سعی کرد خودش را بالا بکشد، داشت موفق می شد ته دلش یک بار دیگر توبه کرد توبه از تمام کار های بدی که کرده بود.باور کردنی نبود دستش به لبه چاه رسیده بود .بیرون که آمد ،خوب همه جا را نگاه کرد چه قدر دلش برای آفتاب و جنگل تنگ شده بود ،نفس عمیقی کشید شکمش به قار قور افتاده بود رفت  و رفت خیلی چیز ها عوض شده بود اما خانه ی امیدش همان جا بود رفت و در زد هر چه در زد کسی جوابش را نداد یک دفعه کلاغ سیاه از بالای درخت به او گفت : مگر خبر نداری مامان بزی بچه هایش را مهد کودک می فرستد؟ همانطور که از آسمان آن جا دور می شد داد می زد :راست گفته اند که توبه گرگ مرگه.  

/ 3 نظر / 7 بازدید
محدثه آذرمند

سلام به مربی عزیزم خانوم ابراری بااجازه لینکتون کردم[گل]

امیر

سلام با آرزوی موفقیت همیشگی شما در تمامی زمینه ها. برادر کوچکتان امیر

فائزه رسکتی

سلام آرزو جان.وبلاگت مبارک.قالبش خوشگله.لینکت می کنم با اجازه.هر چند تازگیا چیزی تو وبم نمی نویسم ولی وب گرد خوبی هستم[چشمک]