یاد ایامی...

بیشه زار های ساکت روستای من  ,پر از هیاهوی شاد دخترانی بود که:چندروز مانده به عید ,صبح در میان مه غلیظ ,سر سه راهی محله ,با زنبیل های کوچکشان به استقبال می آمدند :زلف بی قرار بنفشه ها و خنده پامچال های وحشی و شمشاد های تازه رسته را ,و ظهر با همه ی زیبا یی ها مهمان حیاط خانه می شدند .

هنوز ردیف شمشاد های کوچکی ام که نشان چهارده سالگی ام رادر خود دارد , هست ,و پامچال ها و بنفشه هاکه هر سال همراه بهار به گل می نشیند یادش به خیر آن قرار های دم عید با صالحه و آمنه و زینب که روحش قرین همان بنفشه ها....یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم ......

/ 4 نظر / 4 بازدید
آرام

سلام آرزوی عزیزم همیشه با خوندن نوشته هات به گذشته ها میرم و از اینکه اینقدر خوب یادت مونده و زیبا می نویسی ذوق میکنم و هر دفعه با خوندن نوشته هات اشک از چشام سرازیر میشه.یادته هیچوقت نمیذاشتی با شماها بیام.منم کولی بازی در میاوردم و بالاخره مامان و مامان بزرگ رضایت ترو میگرفتند و باهاتون میومدم.یادته صالحه بهم میگفت خبرنگار پارس.انصافا" بدجنسی میکردم و همش آویزونت میشدم.امیدوارم همش تو نوشتن و بقیه کارات موفق باشی و منم تو این غربت یکی از بزرگترین دلخوشیام نوشته هاته.پس ادامه بده لطفا".

آرش.آ

سلام خانم ابراری عزیز! گاهی دلم ... میگیرد! نمی دانم چه زمانی اما می دانم که آخرین گرفتگیش هنوز باز نشده است. نوشته ها مثل همیشه عالیه! دعای پرندگان برایت بال هایی است که با عشق باز می شوند. موفق باشید! به امید دیدار