یکی بود .....

خدا تنها بود

دلش می خواست قصه بگویید، پس دست به آفرینش زد 

دنیارا با تمام موجودات ریز و درشتش آفرید 

برایشان از شامگاه تا سپیده دمان قصه گفت 

واین راضی اش نکرد 

پس دوباره دست به آفرینش زد 

انسان را آفرید 

برایش قصه گفت 

آدم دلش لرزید 

می خواست قصه ی به این زیبایی را که شنیده بود برای کسی بگوید 

خدا آرزوی آدم را شنید ،پس حوا را آفرید

قصه ی آدم شروع شد. 

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
طاهره

سلام؛ خیلی قشنگ بود [دست] من ایمیلم رو چک میکنم هر روز متاسفانه چیزی نیومده بود! [ناراحت]یه ایمیل خالی میفرستم براتون به اون reply کنید بلکه رسید! [قلب]

فتانه

قصه ی آدمی که خیلی وقتا مغرور شد و قصه گو ی قصه هاشو فراموش کرد و به جهل دچار شد . [ناراحت]

فتانه

اما نوشته هات عالیه ف قشنگم . هروقتی که نوشته هاتو میخونم حس میکنم کنارمی و فضای دلم پراز شادی میشه . [گل][هورا]

میلاد جوادی نژاد

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل]خـــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــلی [گل][گل]زیــــــــــــــــبـــــــــــــــــا بــــــود[گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

و اینگونه درد نامه های انسان اغاز شد....خیلی زیبا بود

ن

قصه ی آدم شروع شد. و اینگونه سراب همه ارزوی ما شد