مادر م می پرستمت

وقتی کوچک بودم دامن قشنگی داشتی دامنی با زمینه ی سیاه و گل های زرد بعد از ظهر تابستان نان داغ و هندوانه وپنیر و مادربزرگ با پیراهن چیندار با گل های آبی اش که رنگ چشمانش را آبی تر می کرد  و پدر که لحظه هارا با دوربینی ثبت می کرد تمام شهر را دیروزگشتم تا عین همان دامن را برای روز مادر هدیه ات کنم اما هیچ کدام گل های دامنت نشد مثل خودت رنگ پریده شده بودند وای به روزگاری که رنگ ها رنگ پریده اند مادرم به پاس همه ی رنج هایی که کشیده ای دوستت دارم می بوسمت .

/ 0 نظر / 5 بازدید