ناز ونیاز

صبح است ومن سپیده را در دستان سبز باغ به تماشا نشسته ام .

سجاده ام مریم های سپید نیایش را در آغوش می کشد و من به دور از این همه هیاهو به تو می اندیشم و ترنم یاد تو را مشق می کنم .

صبح است ومن صدای تو را در آواز گنجشککان بازیگوش ،در زمزمه سرو پیر باغ و در رودی که جاری است می شنوم و هر بار تازه تر از پیش می خوانمت "یا بدیع السمات و الارض"

طراوت باغ اندیشه ام از توست ،تو که اگر بخواهی هدایت می کنی و اگر .....

پس هدایتم کن و باران تازگی ات را بر من بباران قبل از آن که در گرداب تکرار های همیشگی سر گردان شوم .

آرزو ابراری

/ 3 نظر / 9 بازدید
آرش.آ

سلام. خیلی زیبا بود. [گل]

حمیدرضا کامرانی

سلام بر کانونی ها تبریک عرض می کنم سرکار خانم خوشحال میشم در قسمت نظرات وبلاگم یه رد پایی از شما ببینم...

آرام

سلام آرزوی عزیزم ،من همیشه بهت افتخار میکنم.امیدوارم در سراسر زندگیت موفق باشی.